|
يادداشتهای ادبی | |
|
:: از عليرضا منجذب :: 2 خدمت علی عزيز سلام عرض میکنم، اينجوری که بوش مياد اون هم به جمع ما پيوسته، به همين مناسبت يکی ار کارهای قشنگش رو امروز مینويسم، ... آنگاه، که به نفرت ساليان در من نگريستی دوستم بدار که صادقانه زيستم با حسرت چشمهايی -شايد- وسايهی مجنون بيدهايی در باران فراز نيمکت... * آنگاه که رد شکستگيها را در دل دنبال میکنی سنگ از من نبود که پرندهوار از حمايت دستانی گريختم آلوده به تعبير عاشقانهی مرهم! * هراسناک رفتن را سر به قاب پنجره کوفتم بیبازگشتی انتخاب را... * سيبخورده يا نخورده از هبوط گريزی نيست دردناک بی شانههای حوا بر زانوان خويش بايد گريست... *** آنگاه، که به نفرت ساليان در من نگريستی دوستم بدار اگر نه صادقانه زيستم عاشقانه گريستم دوستم بدار دوستم بدار هرچند هرگز دوستداشتنی نيستم...
برهان،
،
از عشق عاشقانه بگو آنچه را که هست:
0
نظر
| |
|
| منوی اصلی |
| وضعيت Messenger |
| لينکستان شعر و ادب |
| آخرين پستهاي وبلاگ |
0 نظر داده شده:
شما هم نظر بدين
برگشت به صفحه اصلي